نوشتن از زمستان در اوج تابستان

نویسنده: علی رضائی | تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۴۰۵

امروز دهم مرداد است. دماسنج روی دیوار ۴۲ درجه را نشان می‌دهد. کولر گازی با تمام قدرت کار می‌کند، اما باز هم عرق از پیشانی‌ام می‌چکد. و من، در این گرمای کلافه‌کننده، دارم صحنه‌ای از رمان جدیدم را می‌نویسم که در آن شخصیت اصلی در یک شب برفیِ سرد، در کوچه‌پس‌کوچه‌های تهرانِ قدیم گم شده است.

همیشه برایم سوال بوده: نویسنده چگونه می‌تواند از حسی بنویسد که تجربه‌اش نمی‌کند؟ چطور می‌شود از سرمای استخوان‌سوز نوشت وقتی لباس به تن می‌چسبد؟ از برف نوشت وقتی بیرون پنجره، آسفالت از گرما موج می‌زند؟

در ابتدا فکر می‌کردم این یک نقطه‌ضعف است. که شاید بهتر باشد صحنه‌های زمستانی را در زمستان بنویسم و صحنه‌های تابستانی را در تابستان. اما هرچه بیشتر نوشتم، بیشتر فهمیدم که این تضاد، خودش بخشی از جادوی نویسندگی است.

وقتی در اوج گرمای تابستان از زمستان می‌نویسی، مجبوری عمیق‌تر شوی. نمی‌توانی به توصیف سطحی بسنده کنی. باید آن سرما را در وجودت احساس کنی، حتی اگر بدنت در حال سوختن است. باید یادت بیاید آخرین باری که برف را لمس کردی کی بود. باید صدای خش‌خش برف زیر پا را در ذهنت بازسازی کنی.

این فرآیند، نوعی سفر درونی است. نویسنده باید یاد بگیرد که حافظه‌ی حسی‌اش را بیدار کند. من وقتی صحنه‌ی برفی رمانم را می‌نوشتم، چشمانم را بستم و سعی کردم زمستان ده سال پیش را به یاد بیاورم: روزهایی که در شاهرود برف می‌بارید و ما صبح‌ها با پنجره‌هایی بیدار می‌شدیم که از بیرون یخ زده بودند.

یادم می‌آید که چطور نفس‌هایمان در هوا سفید می‌شد. چطور انگشتانمان بی‌حس می‌شدند اگر دستکش نمی‌پوشیدیم. چطور برف تازه بویی خاص داشت — بوی پاکی، بوی سکوت. این‌ها را الآن، در گرمای مرداد، باید از اعماق وجودم بیرون می‌کشیدم.

جالب اینجاست که این تضاد حسی، به نوشته عمق می‌دهد. وقتی در گرما از سرما می‌نویسی، انگار آن سرما واقعی‌تر می‌شود. چون تو داری با تمام وجودت فقدان آن را حس می‌کنی. داری با اشتیاق به یادش می‌آوری. و این اشتیاق، به واژه‌ها منتقل می‌شود.

بعضی از بهترین صحنه‌هایم را در شرایط متضاد نوشته‌ام. صحنه‌های شلوغ و پر هرج‌ومرج را در سکوت نیمه‌شب. صحنه‌های غمگین را در روزهایی که خوشحال بودم. صحنه‌های سرد را در گرمای تابستان. انگار این تضاد، نوعی تعادل ایجاد می‌کند. نوعی فاصله‌ی هنری که اجازه می‌دهد بدون غرق شدن در احساسات، آن‌ها را توصیف کنم.

دن براون، در یکی از مصاحبه‌هایش گفته بود که صحنه‌های تعقیب‌وگریزش را اغلب در کتابخانه‌های ساکت می‌نویسد. جی.کی. رولینگ صحنه‌های تاریک و ترسناک هری پاتر را در کافه‌های شلوغ ادینبورگ خلق کرد. این تناقض ظاهری، در واقع کلید خلاقیت است.

نویسنده باید یاد بگیرد که در هر شرایطی، به دنیای داستانش سفر کند. نباید منتظر بماند تا شرایط بیرونی با شرایط درونی داستانش هماهنگ شود. چون اگر چنین کند، شاید هرگز ننویسد.

الآن که این سطرها را می‌نویسم، هنوز آن صحنه‌ی برفی در رمانم ناتمام است. اما دیگر نگران نیستم. می‌دانم که همین تضاد بین گرمای اتاقم و سرمای صحنه‌ای که می‌نویسم، به آن عمق خواهد داد. خواننده وقتی آن فصل را می‌خواند، نخواهد دانست که نویسنده در چه شرایطی آن را نوشته است. اما شاید، ناخودآگاه، آن سرمای واقعی را حس کند.

چون نویسنده، در نهایت، جادوگری است که می‌تواند از هیچ، چیزی بیافریند. از گرما، سرما. از سکوت، هیاهو. از تنهایی، جمعیت. و این، زیباترین پارادوکس نویسندگی است.

پنجره را باز می‌کنم. هوای داغ تابستان وارد اتاق می‌شود. اما من لبخند می‌زنم. چون در ذهنم، برف می‌بارد.

← بازگشت به صفحه اصلی